تبليغاتX
ارشیدای مامان

ارشیدای مامان

ارشیدا,روز به روز از تولد تا امروز

دختر گلم ،فردا مي ريم كيش بدون بليط برگشت.من و تو و بابايي. و برا اينكه تو اين سفر خيلي خيلي خوشگل باشي ديروز موهات كوتاه كرديم. و آنچه كه خيلي برام عجيب بود اينكه ساكت و مودب نشستي تا موهات كوتاه كنن. اصلا با وروجك بازيهات و شيطنت هات فكرش نميكردم كه انقدر خانم بشيني. آخ كه مامان قربونت بشه دختر نازم. تو اولين فرصت هم يه عكس از ارشيدا با موهاي كوتاه مي ذارم.

اما چون گوشهات رو هم هنوز سوراخ نكرديم . اقلا تا چند وقت فكر نمي كنم كسي تشخيص بده كه نانازي مامان  يه دختر.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10:33  توسط مامان ارشیدا  | 

عشق جدید دخترم

دخترم ،چند وقتي كه عشقش شده اينكه  از پله بالا و پايين بره ،بدون اينكه دستشو بگيريم. و انصافا هم خوب بالا مي ره ،خيلي خيلي مواظبه خودش ،نرده مي گيره و آروم آروم ميره و مي آد.ولي كمكمك اين عادتش داره يه معضل ميشه برا من و پدرش. چون تو خونه اصلا بند نمي شه و فقط و فقط دده. و دده هم خلاصه مي شه به پله. حتي دو روز قبل بعد از اينكه حالش يك كم بهتر شد رفتيم تا با هم  برا بابايي مهربونش كادو بخريم ،وقتي تو بازار چشمش به پله افتاد همه چيزيادش رفت. و خلاصه بعد از اينكه دوسه بار ازپله بالا پايين رفت تازه اونهم با گريه رضايت داد تا بريم سر اصل مطلب.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:28  توسط مامان ارشیدا  | 

 يامن اسمه الدوا و ذكره شفا. خدايا هزارمرتبه سپاس،كه دخترم خوب شد.

 دختر گلم درست از روز قبل از روز پدر مريض شد و تا آخر تعطيلات احوال ندار بود. ميل غذاش از دست داده بود و فقط و فقط شير ميخورد. اما نمي دونم انرژيش از كجا تامين مي كرد كه شيطنت ها و شلوغ كردنش همچنان استوار و پابرجا بود. خدايا هزاران مرتبه سپاس. 

تحمل بيماري بچه ها خيلي سخته.اون چهره معصومشون يك طرف،بي زبونيشون كه نمي تونن توضيح بدن كه چي شده يك طرف ديگه.

خدايا به حق بزرگان درگاهت انشالله هيچ پدر و مادري ،هيچ كجاي دنيا بيماري ،مريضي و اذيت شدن بچه هاشون رو نبينن.اين فرشته هاي كوچولو كه فكر مي كنم روح خدا هستند روي زمين و بنوعي هم انگيزه زندگي بشمار مي آيتد .و احتمالا هم هركدوم به منظوري خاص،پا به اين دنياي خاكي گذاشتن. خدايا در پناه لطف و مشيت خودت حفظشون كن

در دايره قسمت ما نقطه پرگاريم لطف آنچه توانديشي ،حكم آنچه تو فرمايي

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:37  توسط مامان ارشیدا  | 

صداقت

دخترمَ خیلی وقته که برات ننوشتمَ معذزت  مامانَ، فرصتش نشد. حجم كاراي اداره بعد ازعيد خيلي خيلي زياد بود.تو خونه هم كه خود تو وروجك اصلي ترين مانعي.

با تو بودن،با تو بازي كردن،باتو خنديدن،با تو ثانيه ها را شمردن، اونقدر زيباست و لذت بخش كه اصلا اجازه نمي ده كه به كاراي ديگه فكركني. البته دخترم حالا يك كم بهتر شدم چون زمستون، كه حتي آشپزي نمي كردم . و فقط و فقط با تو بودم.با تو عزيز ترين و بهترينم.

تو اين مدت كه ننوشتم ،دخترم خيلي بزرگتر شدي،ديگه راه رفتنت كامل شده،حرف زدنت خيلي بهترشده،.راستي مامان ،كلمه ماما را  از ماما شروع كردي،و بعد شده مامانه و بعد از ده روز شد ماماني. و جالبتر اينكه از وقتي كه ماماني رو ياد گرفتي پرستار مهربونت رو هم ماماني صدا مي كنه. و هرچند هم كه كلمه خاله را هم بلد شدي (آيه) ولي فايده اي نكرد هنوز  خاله زهراي مهربونت ماماني صدا ميكني. البته خودم هم قبول دارم كه خاله زهرا واقعا مامان دوم تو عزيزترينه.

هنوز دختر نازم دلتنگت ميشم و دلم رضا نمي ده كه از خودم جدات كن و تو اتاق خودت بخوابونمت. نمي دونم چه جوري كه بعضي مامانا مي تون از دو سه ماهگي ني ني را تو اتاق خودشون بخوابونن. آخه عزيز مامان نمي دوني اونقدر تو خواب معصوم و مظلوم و عزيز ميشي كه دلم مي خواد بگيرمت تو بغلم و فقطنگاهت كنم،نگاهت كنم و نگاهت كنم. و شكر به درگاه خداي بزرگ كه تو معصوم  نازنين به ما هديه كرد.دخترم ،نازم ،سعي كن كه وقتيبزرگ شدي، كه وقتي اكثر دور و بريا و اطرافيانت ،به معصوميت ،به صداقت و راستي و پاكي اعتقاد ي ندارن تو به محكمي حفظش كن تا خداي بزرگ و بلند مرتبه هم ،وجود نازنينت از تمام بديها و گزندها .

دخترم،آرشيد عزيزم،نيت پاك و قلب پاك ،مهمترين و اصليترين اسلحه زندگي .با اين اسلحه با هرچي ناراستي و كژي و ناپاكي مبارزه كن.   

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:8  توسط مامان ارشیدا  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:22  توسط مامان ارشیدا  | 

زندگی رویا نیست

دخترم دوست دارم برات بنویسم از رنگ آبی دریا، از رنگ سبز زندگي، از رنگ صورتي دوست داشتني سرويس سيسمونيت. دخترم زندگي رويا نيست، زندگي زيباييست.

نمي دونم دخترم كي و كجا معناي زندگي را ميفهمي. ولي اميدوارم خوب بفهمي. وقتي اين نوشته ها را وي خواني ، مي خوام خوب فكر كني ،خوبه خوب.

دخترم زندگي مي تونه مثل رنگ آميزي يك تابلوي نقاشي شده بدون رنگ باشه ، همانطور كه مي تونه نقاشي كردن يك تابلو باشه. دخترم رنگ آميزي يه تابلو نقاشي شده خيلي آسونتر از خلق يه اثر نقاشي حتي از نوع زشتش. اما احساس دلپذيري كه از خلق اثر خواهي داشت ، مثل طعم تند زنجبيل يك چاي زنجبيلي داغ بعد از يه روز كار  طاقت فرسا تو يه روز سرد برفي. اما طعم رنگ آميزي يه تابلو نقاشي ، مثل طعم گس خرمالوي خامي كه دهنت را مي بنده.

البته دختر خوبم ، انتخاب با خودته ،خود خودت، دوست داري تابلو رو رنگ كن ، دوست داري خلق اثر كن.

ولي يه چيز بدون و مطمئن باش اينكه مادر در هر دو صورت دوستت داره و تا وقتي زنده است  پشتت.دوست دارم درست انتخاب كني عزيز دلم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:6  توسط مامان ارشیدا  | 

شرح وز

دیشب دخترم تو حموم اصلا گریه نکرد. و تمام مدت آب بازی می کرد. معلومه از آب بازی خیلی خوشش اومده.

دستای کوچولوش محکم می زد تو  وان و از پخش شدن آب به اطراف لذت میبرد.. با دستای کوچولوی خوشکلش تلاش می کرد آب رو بگیره و وقتی نمی تونست ازشعف جیغ می کشید. با انگشتش شکلهای مختلف از بخاری که رو دیوار حموم بود می کشید. خلاصه مامانی دیشب خیلی خیلی خانم شده بودی.

بعد از حموم  هم شیر خورد و خوابید. عزیز دل مامان اسوده بخواب،و روياهاي زيباببين و بياد داشته باش كه همه زندگي مثل  کشیدن شکلهایی که از بخار آب روی دیوار حموم می کشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:42  توسط مامان ارشیدا  | 

شرح روز

دیروز رفتیم بازار ولی نه به  نیت خرید بلکه به نیت تفریح . وای که دخترم چقدر بازیگوش شده. اولش تو بغل مامامنی َشیر خورد و یه ربع ساعت چرت زد . آفتاب هم که بود و مامان بیحواسشم یادش رفته بود که براش کلاه بر داره . چرت تو آفتاب چه مزه ای میده مگه نه مامانی. اما از وقتی که رسیدیم . اولش هنوز خماربود که چرا چرتش پاره کردیم بعد کمکمک سرحال شد. رانیش نخورد . میگفت بزار تا خودم بگیرم و بازی کنم. بعد از یک کمی چرخ یه موز بهش دادم. الهی قربونت بشم . چقدر گرشنه بودی مامانی که موز رو دولپی خوردی . کاری که تو خونه همش به دل من میزاری یه گاز نه به موز بلکه به خوراکی دیگه ای بزنی. و چند دقیقه بعد سر حال سر حال شد.

کفشاش که پاش کردم و گذاشتمش پایین. شروع کرد به گذاشتن بازار رو سرش. بساط یه دستفروش بنده خدایی رو هم ریخت بهم. تا الهی فدای اخلاق دخترونه ات بشم. یه سرویس قابلمه قرمز رنگ اسباب بازی برداشت. البته قبلشش هم یه بادکنک دید و گفت تو تو(یعنی توپ)

این دختر ما هر گردی می بینه فکر می کنه توپ. وقتی تو آشپزخونه سرگرمم . می آید کنار سبد سیب زمینی و پیاز و سیب زمینی ها رو  همه جا پخش می کنه. از کف تراسَ تا زیر میز آشپزخونه و یهسر هم میگه تو تو. دایره بزرگ نشونه اینترنتم که تو گوشی پدرش و یا خودم می بینه بازم به خیالش توپ دیده . الهی قربونت بشم.تو میگی تو  و مامان کیف می کنه.تو میگی تو مامان ذوق می کنه و...   تو میگی تو و مامان می خواد همه جواهر دنیا رو به پای اون حرف زدن قشنگت بریزه.

مامان جون ، يادت باشه حرف زدن يه نعمت خيلي بزرگ و خوبه خداس، كه بعضيها بنا به دلايلي از اون محرومم. اما عزيز دل مامان يادن باشه، از اين نعمت خيلي استفاده ها ميشه كرد، هم خوب هم بد.ولي به ياد داشته باش كه هيچوقت، هيچكس و تحت هيچ شرايطي از دست ، دست و زبونت در عذاب نباشه. دخترم كم گوي و گزيده گوي چون در

 عزيز مامان از اين نعمت خوب خدا ، حداكثر استفاده بهينه رو بكن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:11  توسط مامان ارشیدا  | 

شعرهاي گويا

اي گل من ،اي گل من

اي دختر خوشگل من

عزيز و دردونه من

اي گل گلخونه من

تو دختر ناز مني

خوشگل و طناز مني

قربون خنده هات برم

تو پر پرواز مني

دل من برده چشات

دلم اسير خنده هات

عروسك قشنگ من

قربون اشك بي صدات

همه دنيا يه طرف

دختر ناز م يه طرف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:8  توسط مامان ارشیدا  | 

شرح روز

دخترم استارت حرف زدن زد.

ني ني، توتو، دده، بابا، مي مي، تو(يعني توپ)

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:2  توسط مامان ارشیدا  |